نیما نوربخش-روزنامه نگار: صبحهای تهران بوی عجیب و آشنایی دارد؛ بوی نان داغِ نرسیده به سفره، بوی چای جوشیده که روی شعله پیکنیک غلیان میکند و بوی بقچهها و چمدانهایی که دوباره در پیادهروها باز میشوند. شهر هنوز کاملاً بیدار نشده اما دستفروشان زودتر از همه، پیادهروهای خیس از شب را تصاحب کردهاند؛ آنها نخستین کسانیاند که به خیابان سلام میکنند و آخرین کسانی که از آن دل میکنند. رضا، که در ایستگاه امام خمینی تهران دستمالکاغذی و فندک میفروشد، بساطش را به دیوار سرد مترو تکیه میدهد. میگوید: «کارگاه را ول کردم چون حقوقش کفاف زندگی را نمیداد. الان با چند ساعت کار، پول نقد دارم. گرچه هر روز ترس دارم که یک مأمور بیاید و همه را جمع کند.» جمله آخرش را آرامتر میگوید؛ شاید ترس از اینکه همان لحظه کسی صدایش را بشنود.
فاصلهای دو برابر واقعیت
آمارها خشک و بیروحاند اما در این شهر، خیلی وقتها آمار قبل از واقعیت سر میرسد. حداقل دستمزد در ایران چیزی حدود 15 میلیون تومان است و خط فقر در تهران بیش از 30 میلیون. همین فاصله، میلیونها نفر را از بازار رسمی کار به سمت مشاغل غیررسمی پرت کرده است. مشاغلی که نه بیمه دارند، نه امنیت، نه ثبات. تنها چیزی که دارند «نقد بودن» است؛ پولی که همان روز به سفره میرسد. طبق برخی برآوردها بیش از 30 درصد اقتصاد کشور غیررسمی است؛ یعنی میلیونها نفر در مسیری حرکت میکنند که هیچکس برای آن پیادهرو نساخته است. از کارگر بیکار تا جوان مهاجر روستایی و از زنان سرپرست خانوار تا دانشجویانی که شهریههای دانشگاه را با فروش شارژر و هندزفری تأمین میکنند.
پیادهروهایی که جایی برای عبور ندارند
در کرج، خیابانهای مرکزی دیگر شبیه خیابان نیستند؛ بیشتر به بازارهایی سیار شباهت دارند. مردم خسته، بین چرخدستیها، بساط میوهخوری، پوشاک، اسباببازی و غذاخوریهای کوچک راه باز میکنند. گاهی مجبور میشوند از لبه خیابان عبور کنند و خود را لابهلای ماشینها جا دهند. این صحنه تقریباً در همه کلانشهرها و حتی محلات پایتخت به وفو به چشم میخورد. البته این وضعیت تنها معضل شهری نیست؛ به گفته مسئولان، وجود کالاهای بدون مجوز، مواد غذایی بدون نظارت و اشغال دائم مسیرهای عابرپیاده، یکی از مهمترین چرخههای تنش میان دستفروشان و کسبه رسمی است. مغازهداری که اجاره ماهانه 30 تا 60 میلیون تومان میدهد، وقتی مشتریاش را در چند قدمی مغازه در حال خرید از یک بساط ساده میبیند، طبیعی است که به شهرداری زنگ بزند و راپورت بدهد تا بیایند جمعش کنند.
دستفروشها مزاحمند یا بخشی از زندگی شهری؟
پاسخ این پرسش، یکخطی نیست. فاطمه میری، جامعهشناس شهری به رسانهها میگوید: «دستفروشی در ذات خود یک راه تابآور برای کسب درآمد است. مشکل وقتی شروع میشود که این مسیر به تنها راه بقا تبدیل شود؛ این یعنی ساختار اشتغال و رفاه، دچار بحران جدی است.» از آن سو، حسین ایمانی جاجرمی، استاد جامعهشناسی، نگاه متفاوتی دارد. او پیشتر در مصاحبهای گفته بود دستفروشی در بسیاری از نظریههای جدید شهرسازی نهتنها قابل حذف نیست، بلکه نشانه «سرزندگی فضای شهری» است: «تصور ما این است که پیادهرو فقط برای عبور است. اما پیادهروی سرزنده، محل فعالیت اقتصادی ارزان است. مردم فقیر هم حق دارند اقتصاد خودشان را در شهر داشته باشند.» این اختلاف دیدگاه نشان میدهد که ما هنوز درباره معنای پیادهرو به توافق نرسیدهایم. پیادهرو برای برخی گلوگاه عبور است؛ برای برخی دیگر «زیرساخت اجتماعی» است. زیرساختی که باعث میشود مردم یکدیگر را ببینند، اعتماد کنند و با هم تعامل داشته باشند.
شاهراه اعتماد؛ از شیکاگو تا چهارراه ولیعصر
اریک کلایننبرگ، جامعهشناس آمریکایی، در بحران گرمای شیکاگو متوجه شد چرا برخی محلههای فقیرنشین میزان مرگومیر کمتری نسبت به محلههای ثروتمند داشتند: زیرساخت اجتماعی. پیادهروهای سالم، بازارهای محلی و فضاهایی که مردم در آن یکدیگر را میشناختند. این تحلیل، امروز دقیقاً در تهران مصداق دارد. محمود اولاد، اقتصاددان شهری نیز میگوید: «خرید از دستفروش یک تصمیم صرفاً اقتصادی نیست. مسئله اعتماد ضخیم است؛ یعنی اعتمادی که از تجربه جمعی شکل میگیرد. مردم وقتی میبینند دیگران از یک دستفروش خرید میکنند، احساس امنیت میکنند.» اما این اعتماد فقط بین مردم و دستفروشان است؛ برای بسیاری، رابطه با ساختار رسمی، پر از بیاعتمادی است.
تهران؛ شهری که زیرمیزی در آن قانون نانوشته شده
گزارشهای میدانی نشان میدهد در مناطقی مانند تجریش و چهارراه ولیعصر و نازی آباد و تهرانسر و…، دستفروشان مجبورند بین 200 هزار تا 2 میلیون تومان هر شب، «حق حساب» بدهند؛ مبلغی که نه قانون آن را میشناسد و نه رسیدی برایش صادر میشود. فقط سکوت است و «جای خوب». یکی از دستفروشان میگوید: «اگر یک روز کار نکنیم، شب برای نان مشکل پیدا میکنیم. اما مأمورها هر وقت بخواهند بساطمان را جمع میکنند. کاش این پولی که میگیرند قانونی بود؛ میدادیم به شهرداری، نه به جیب یک نفر.» دیگری میگوید: «میگویند در مسیر قانونی نیستیم؛ اما از همین مسیر غیررسمی مالیات از کارتخوانهایمان کم میکنند. نه حق داریم بایستیم، نه حق داریم نباشیم.» این تناقض، به یکی از پرتنشترین روابط شهر تبدیل شده است: رابطه میان دستفروشی که برای بقا میجنگد و مأموری که قانون را اجرا میکند، اما عملاً بخشی از یک سازوکار غیررسمی ناروشن شده است.
تبعاتی فراتر از اقتصاد
دستفروشی فقط یک مسئله اقتصادی نیست. این پدیده، نشانههایی از فرسایش اعتماد عمومی، بحران شأن شغلی، ناامیدی نسل جوان و گسترش احساس بیثباتی در زندگی است. جوانی که با مدرک دانشگاهی بستههای جوراب میفروشد، بیش از پول، «احساس سقوط» را تجربه میکند. زنی که برای پرداخت اجاره خانه، زیر آفتاب جانسوز تیرماه لوازم آرایشی میفروشد، بیش از خستگی، «ترس از فردا» را حمل میکند. این وضعیت، بهتدریج نظم شهری را هم فرسوده میکند. پیادهروها به میدان رقابت نابرابر تبدیل میشوند؛ کسبه و دستفروشان، شهروند و مأمور شهرداری، همه در یک بازی مبهم و تکراری گرفتار شدهاند که هیچکس در آن برنده نیست.
آیا راهی هست؟
در بسیاری از شهرهای دنیا، دستفروشی تبدیل به بخش رسمی و سامانمند اقتصاد شهری شده است. بازارچههای محلی، مکانهای مشخص، آموزشهای بهداشتی، استقرار قانونی و پرداخت عوارض شفاف، نمونههایی از این مدلهاست. کارشناسان داخلی نیز روی چند نکته اتفاق نظر دارند: نخست، اصلاح نظام دستمزدی تا کارگران از بازار رسمی به بازار خیابانی رانده نشوند. دوم، ایجاد فضاهای قانونی و بهروز مانند بازارچهها، غرفههای خیابانی و مکانهای ثابت؛ سوم، حمایت از مشاغل کوچک و کمسرمایه؛ چهارم آموزش دستفروشان در حوزه بهداشت، مدیریت و مشتریداری؛ پنجم، نظارت شفاف، نه سلیقهای و غیررسمی و ششم، حذف زیرمیزی و تبدیل آن به عوارض قانونی و مشخص. شهر نیاز به اعتماد دارد. اعتماد، تنها با قانونمندی، شفافیت و احترام به کرامت انسان ساخته میشود؛ چه آن کسی که روی صندلی مدیریت شهری نشسته، چه آن جوانی که روی تکهای کارتن، کالاهایش را چیده است.
پیادهرو، آینه جامعه
دستفروشی از تهران تا کرج، از شیراز تا اهواز، فقط یک کسبوکار نیست؛ یک نشانه است. نشانهای از شکاف عمیق میان درآمد و هزینه، نشانهای از اقتصاد غیررسمی در حال تورم، نشانهای از سیاستهای حمایتی ناکارآمد، نشانهای از شهری که هنوز نمیداند پیادهرو را برای چه کسی ساخته است. تا زمانی که این پرسش بیپاسخ بماند، پیادهروهای ایران همچنان میدان نبرد بقا خواهند بود؛ میدانهایی پر از آدمهایی که نه دیده میشوند، نه صدایشان شنیده میشود، اما هر روز با مشقت فراوان چرخ زندگیشان را هل میدهند؛ حتی اگر زیر چرخ سیاستها و بیسامانیها له شده باشند.




