نیما نوربخش-روزنامه نگار: ساعت هفت صبح، کافهای در مرکز تهران آرامآرام بیدار میشود. سه جوان پشت در ایستادهاند؛ یکی لباس پیک بر تن دارد، دومی کلاه پلتفرمی روی سر گذاشته، سومی لباس کارگاهی پوشیده. هر سه با چهرهای خسته و چشمهایی نیمهباز منتظر هستند تا روزشان دوباره شروع شود. این سه نفر شغل دارند؛ اما هیچکدام «زندگی» ندارند. هر سه زیر خط فقر شهری، هر سه گرفتار چرخهای که شبها تمام نمیشود و روزها روشن نمیشود. این تصویر کوچک، روایتی بزرگ از اقتصاد امروز ایران است؛ اقتصادی که در آن «داشتن شغل» دیگر تضمین بقا نیست.
پنهان شدن فقر شهری پشت واژه «شاغل»
به گزارش «نقش اقتصاد»، مرکز آمار ایران میگوید نرخ بیکاری کل در بهار 1404 تنها 7.3 درصد است؛ اما این عدد، واقعیت را توضیح نمیدهد. وقتی به جوانان نگاه میکنیم، تصویر کاملاً تغییر میکند: حدود 20 درصد جوانان 15 تا 24 ساله بیکارند، و بیش از 14 درصد گروه 18 تا 35 سال. این یعنی یک نسل نهتنها شغل پایدار ندارد، بلکه حتی در یافتن فرصت اولیه هم ناکام مانده است. اما مسئله فراتر از بیکاری است. در اقتصادی که هزینههای زندگی سر به فلک کشیده، حتی داشتن شغل هم نجاتدهنده نیست. گزارش مرکز پژوهشهای مجلس میگوید خط فقر یک خانواده سهنفره در سال 1403 به بالای 30 میلیون تومان رسیده است. اجاره یک واحد 60 متری در مناطق معمولی تهران بین 15 تا 25 میلیون تومان است؛ یعنی حتی اگر جوان مجرد ماهانه 15 میلیون تومان درآمد داشته باشد باز هم حتی توان اجاره خانه ندارد. این یعنی شاغل بودن، در تهران امروز تقریباً هیچ معنایی برای زندگی معمولی ندارد. دادهها تکاندهندهاند: طبق تحلیلهای رسمی مرکز پژوهشهای مجلس، 89 درصد خانوارهای فقیر در ایران شاغلاند؛ یعنی فقر، نتیجه تنبلی یا بیکاری نیست نتیجه مستقیم قیمتهایی است که با دستمزدها مسابقه میدهند تا جلو بیفتند.
جوانان؛ نسل کار بیشتر، زندگی کمتر
در بسیاری از کشورها، داشتن دو شغل به معنای بلندپروازی یا تلاش برای پسانداز است؛ اما در ایران، «دوشغله بودن» فقط یعنی «زنده ماندن». مرکز آمار گزارش میدهد که درصد شاغلان بیش از 49 ساعت در هفته کار میکنند؛ بسیاری بیش از 60 ساعت. از سوی دیگر 6.6 درصد اشتغال ناقص دارند؛ ساعت کارشان کم است، اما شغل کامل پیدا نمیکنند. این بازار کارِ دوپاره، جوانان را بین دو وضعیت فرساینده معلق نگه میدارد: یا کمکار و بیدرآمد میمانند یا بیشکار و بیزندگی. نرخ مشارکت اقتصادی فقط 40.8 درصد است؛ یعنی بیش از نیمی از جمعیت بالقوه کار از بازار کار خارج شدهاند. برخی دانشجو، برخی بیانگیزه، برخی خسته از جستجوی بینتیجه. این خروج پنهان از بازار کار، خطری است که در هیچ نمودار رسمی مشخص نمیشود.
تحصیلات عالی؛ بلیت قطار بیمقصد
در دهههای گذشته، خانوادهها تمام توان خود را جمع میکردند تا فرزندانشان دانشگاه بروند؛ چون تصور میکردند مدرک دانشگاهی، کلید آینده روشن است. اما امروز، 40 درصد بیکاران تحصیلات دانشگاهی دارند. این یعنی دانشگاه، مسیری شده که جوانان را بیشتر به تعویق میاندازد تا پیشرفت. فرد پس از چهار تا شش سال تحصیل، در نهایت به کارهایی میرسد که نه با رشتهاش مرتبط است، نه مزدش با حداقلهای زندگی هماهنگ. برای بسیاری، مدرک دانشگاهی تبدیل به سند بدهکاری شده؛ هم هزینه آن را دادهاند، هم فرصت جوانی را.
کار برای زنده ماندن، نه زندگی کردن
یعقوب 25 ساله، از آن نسلِ خسته است. شبها پیک است، روزها کمکفروش. ماهش را با سه شغل و سه کارتخوان میگذراند. او به «نقش اقتصاد» میگوید: «وقتی بنزین، کرایه موتور، قسط گوشی و پول غذا رو میدم، میمونم با قرض. کار میکنم که بدهیهام کمتر نشه، نه اینکه زیاد بشه. از زندگی چیزی نمیمونه.» یعقوب میخندد اما خندهاش تلخ است. او نه به فکر ازدواج است، نه پسانداز، نه آینده. او فقط «در حال کار کردن» است، نه «در حال زندگی کردن». و این دقیقاً روایت اکثر جوانان امروز است.
پیامدهای اجتماعی؛ نسلی که آینده را ول کرده است
این بحران فقط بحرانِ جیب نیست؛ بحران آینده است. وقتی هزینههای زندگی بهقدری بالاست که حتی جوان شاغل نمیتواند خانهای 40 متری اجاره کند، ازدواج و فرزندآوری تقریباً از دستور کار زندگی حذف میشود. وقتی شغل پایدار وجود ندارد، جوان نمیتواند به مسیر شغلی فکر کند؛ تنها دغدغهاش آن است که زندگی روزمره را بگذراند هرچند با سختی. به همین دلیل است که بسیاری ازدواج نمیکنند، فرزند نمیآورند، بهفکر مهاجرتاند اگر توانش را داشته باشند یا به حداقلِ بقا راضی شدهاند. اقتصادی که جوانش را معلق نگه دارد، خودش هم معلق میماند؛ بدون مصرفکننده، بدون امید، بدون نوآوری. این نسل شاید نابود نشود، اما فرسوده میشود؛ و فرسودگی یک نسل، فرسودگی یک کشور است.
بحران شاغلان فقیر؛ یک هشدار ملی
به گزارش «نقش اقتصاد»، ایران امروز گرفتار بحرانی است که سالها از آن غفلت شده: «بحران شاغلان فقیر». بحرانی که نشان میدهد اشتغال بهخودیخود کافی نیست؛ وقتی دستمزدها عقبتر از سایهٔ تورم میدوند، وقتی مسکن رؤیایی محال است، وقتی تحصیلات دیگر سرمایه نیست، وقتی کار فراوان است اما «زندگی» کمیاب. این روایت پرتکرار نشان میدهد نسلی که هرچه بیشتر کار میکند، کمتر زندگی میکند و جامعهای که اگر امروز برایش چارهای نیندیشد، فردا باید هزینهای چندبرابر بپردازد. شاغلان فقیر؛ این بزرگترین هشدار اقتصادی ایران در سال 1404 است.




